|
حرفهای تنهایی من
|
||
|
سلام به همه
سلام به تويي كه تو اين مدت باهام بودي وتو تموم غماي اين وب شريك بودي ويه جورايي مثل يه همدرد با نظراتت دلمو شاد ميكردي دوستان من يه مشكل خاص برام پيش اومده مشكل كه نه ولي..... دارم واسه هميشه از اين وب وشماها خداحافظي ميكنم
نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ميخواستم وبلاگمو واسه هميشه حذف كنم ولي يكي از بچه ها گفت بزار يه خاطره بمونه برات من تموم خاطرات گذشتمو دارم از بين ميبرم چاره اي ندارم بايد اينكارو بكنم از اينكه به كامنتاتون جواب نميدم شرمنده من از اين به بعد تو وبلاگ نميام و نميتونم به كامنتاتون جواب بدم فقط ميخواستم بدونيد كه نميام خب هركس يه پاياني داره اين قصه هم تموم شد به خيرو خوبي و داره يه قصه جديد شروع ميشه كه اين قصه با همه قصه ها فرق داره پايان وبلاگ..................تموم شد خدا جون اول رمضان يه چيز ازت خواستم كه همه چي تموم بشه بدون هيچ كينه اي ميدونم الان چه حالي داره خودمم حال خوبي ندارم ولي چاره اي هم نيست بايد تموم ميشد وشد ولي خوب تموم شد واسه من اره خدا كنه واسه اونم همينطور باشه اميدوارم هرجا ميره خوشبخت بشه وخودمم هم همينطور شرمنده از اين اپ خبرتون نكردم اخه حوصلشو نداشتم خب ديگه بايد برم..... خداحافظ
+
تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 7:9 نويسنده صدف
|
هی تو لعنتی...
!!!WOO0O0O0O0O0O0Ow پس صدا رو شنيدي؟...نه برام مهم نيس...هيشكي مهم نيس...نه تو نه صدات نه نگات... uhuUuuuUUUuuuuuUUUUuuuuM پس پيانو رو بزن كنار به صداي من گوش بده لعنتي!!! از من چي فهميدي؟ از انگشتام چي فهميدي؟ از صداي سرد چي دستگيرت شد؟؟؟ o0o0o0o0o0o0o0o0oF نه...! متاسفم...تو حتي حاضر به شنيدنش نبودي... تو فقط يه خيالي هستي..! يه خيال..! همين! تو فقط تو ذهن من ميچرخي...فقط هستي... IN my Dream I see u ...همين!!! از واقعيت.!!! 0o0oH! نه!!! هيچ...پوچ...بيهوده...سخت...!!! خفه شو!!! واي ... تو حتي اينم نميدوني!!! مرگ...خسته...شب...مبل..خواب...6... S0RRY!!! خيلي...very...فراموش...FORget یادش بخیر! خیلی بخیر! لعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنتــــــــــــــــــــ
+
تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 10:8 نويسنده صدف
|
.
به خدا سوگند... ا
اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند...
هیچ لذتی بالاتر از خوردن چایی و کشیدن سیگار نیست.. +ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در کوچه ای بن بست...مترسک به کلاغم میخندد... +ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاش دنیا مثل یه تیکه کاغذ بود...تیکه تیکش میکردم... آتیشش میزدم... +ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تک چراغ خانه ی من سیگار..... +ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 7:42 نويسنده صدف
|
گفــت: اینقدر سیگار نکش، میمیری... گفتـم: اگه نکشم میمــیرم... گفــت:اگه بکشی با درد میمــیری... گفتـم:اگه نکشم از درد میمــیرم... گفــت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره... گفــــتم:هــوای صاف جلوی مرگ رو میــگیره؟ یک کم نگاهم کرد، گفــت: پس بکــش... گفــتم: مرسی،تو ترکــم
+
تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 15:48 نويسنده صدف
|
خدایا فقط کمکم کن تو این شبای عزیز دیگه از این وضعیت خسته شدم دوستان ادامه مطلبو یادتون نره ادامه مطلب
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 10:58 نويسنده صدف
|
دارم واسه يه مدتي ميرم واسم دعا كنيد ميخوام توبه كنم اميدوارم خودش كمكم كنه ومشكلم حل بشه ميخوام تو اين ماه دور نت خط بكشم دور همه اين بازيها خط بكشم ميخوام تموم فكروذهنمو مشغول خودش كنم ودلم بسپرم به اون وخودمو به اون نزديك كنم خدايا خداي خوبم تو خودت ميدوني غرق گناهم ميخوام توبه كنم فقط كمكم كن تنهايي نميتونم از پس مشكلاتم بر بيام خودت ميدوني هرموقع يه اتفاقي ميافته برام از خودت كمك ميگيرم توروبه اين ماه عزيز قسمت ميدم تموم مشكلاتمو حل كن ديگه خسته شدم فقط تكليفمو روشن كن واسه هميشه نه راه پس دارم نه پيش نه ميتونم برم نه كسي هست حمايتم كنه واسه موندن تنها حامي زندگيم دلمه كه گرفتارشم به قول اون ميخوام فقط دلم پيش تو باشه نه جاي ديگه اميدوارم كمكم كني آمين...
+
تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 7:14 نويسنده صدف
|
خداوندا روزی اگر بشر گردی
خداوندا....! ادامه مطلب
+
تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 8:4 نويسنده صدف
|
+
تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 8:12 نويسنده صدف
|
+
تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 8:4 نويسنده صدف
|
دست خودت نیست.زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی. پناه ببری..
دست خودت نیست.زن که باشی گهگاهی حریصانه بومیکنی دستهایت را.. شاید عطر تلخ وگس مردانه اش لابه لای انگشتانت باقی مانده باشه.. دست خودت نیست.زن که باشی گاهی رهایش میکنی وپشت سرش اب میریزی. وقناعت میکنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد.. دست خودت نیست.زن که باشی همه دیوانگی های عالم رابلدی.. من زنم... نگاه به صداو بدن ظریفم نکن.......... اگر بخواهم تمام هویت مردانه ات را به اتش خواهم کشید... +بـــــــــــــــــــــفهم لعنتی
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 13:1 نويسنده صدف
|
|
||